خرید بک لینک
کف حاجت بگشا جام الهی بستان تا شعاع می جان بر رخ و سیما بزند رخ و سیمای تو زان رونق و نوری گیرد که کف شق قمر بر مه بالا بزند بر سرت بردود و عقل دهد مغز تو را عقل پرمغز تو پا بر سر جوزا بزند خواجه بربند دو گوش و بگریز از سخنم ور نه در رخت تو هم آتش یغما بزند بگریز از من و از طالع شیرافکن من کاخترم کوکبه بر آدم و حوا بزند هین خمش باش که نور تو چو بر دل ها زد نور محسوس شود بر سر و بر پا بزند 787 آنچ روی تو کند نور رخ خور نکند و آنچ عشق تو کند شورش محشر نکند هر کی بیند رخ تو جانب گلشن نرود هر کی داند لب تو قصه ساغر نکند چون رسد طره تو مشک دگر دم نزند چون رسد پرتو تو عقل دگر سر نکند مالک الملک چنان سنجق عشاق فراشت که کسی را هوس ملکت سنجر نکند تاب آن حسن که در هفت فلک گنجا نیست جز که آهنگ دل خسته لاغر نکند دل ویران که در و گنج هوای ابدیست رخ عاشق ز چه رو همچو رخ زر نکند من ندانم تو بگو آه چه باشد آن چیز که دلارام به یک غمزه میسر نکند توبه کردم که نگویم من از آن توبه شکن هر کی بیند شکنش توبه دیگر نکند یا رب ار صبر نیابد ز تو دل ز آتش عشق تا ابد قصه کند قصه مکرر نکند گر چه با خاک برابر کند او قالب ما خاک ما را به دو صد روح برابر نکند 788 آه کان طوطی دل بی شکرستان چه کند آه کان بلبل جان بی گل و بستان چه کند آنک از نقد وصال تو به یک جو نرسید چو گه عرض بود بر سر میزان چه کند آنک بحر تو چو خاشاک به یک سوش افکند چو بجویند از او گوهر ایمان چه کند نقش گرمابه ز گرمابه چه لذت یابد در تماشاگه جان صورت بی جان چه کند با بد و نیک بد و نیک مرا کاری نیست دل تشنه لب من در شب هجران چه کند دست و پا و پر و بال دل من منتظرند تا که عشقش چه کند عشق جز احسان چه کند آنک او دست ندارد چه برد روز نثار و آنک او پای ندارد گه خیزان چه کند آنک بر پرده عشاق دلش زنگله نیست پرده زیر و عراقی و سپاهان چه کند آنک از باده جان گوش و سرش گرم نشد سرد و افسرده میان صف مستان چه کند آنک چون شیر نجست از صفت گرگی خویش چشم آهوفکن یوسف کنعان چه کند گر چه فرعون به در ریش مرصع دارد او حدیث چو در موسی عمران چه کند آنک او لقمه حرص است به طمع خامی او دم عیسی و یا حکمت لقمان چه کند بس کن و جمع شو و بیش پراکنده مگو بی دل جمع دو سه حرف پریشان چه کند شمس تبریز تویی صبح شکرریز تویی عاشق روز به شب قبله پنهان چه کند 789 از دلم صورت آن خوب ختن می نرود چاشنی شکر او ز دهن می نرود بالله ار شور کنم هر نفسی عیب مگیر گر برفت از دل تو از دل من می نرود همه مرغان ز چمن هر طرفی می پرند بلبل بی دل یک دم ز چمن می نرود جان پروانه مسکین که مقیم لگنست تن او تا به نسوزد ز لگن می نرود بوالحسن گفت حسن را که از این خانه برو بوالحسن نیز درافتاد و حسن می نرود رسن دوست چو در حلق دلم افتادست لاجرم چنبر دل جز به رسن می نرود مرغ جان از قفص قالب من سیر شدست وز امید نظر دوست ز تن می نرود

برچسب: نویسنده: nilo تاريخ: دوشنبه 6 خرداد 1392 ساعت: 18:41

صفحه بندی